|
|
|
|
|
حس می کنم به تنهایی درون این دریایی که به وسعت غمهایم است غرق خواهم شد. قایقم کاغذیست و پارویم از جنس قلم . من نیاز دارم به کسی که لذت با او بودن مرا از قعر به اوج بکشاند. اما چه کسی؟ نمی دانم یا که شاید هم می دانم........ اگر او دریا باشد و من باران.......... حتم دارم طوفانی به پا خواهد شد من لذت جدال باران و دریا را دوست دارم . زیرا پس از طوفانی سریع و کوبنده آرامشی خاص نصیب هر دویمان می شود . پس خدایا بر من این لذت را بچشان. این دختر کاغذی را در دریای نوشته هایش غرق مساز بگذار چشمان آسمان لحظه ای از گریستن در خود باز ایستد . شیرینی دل باران را با شوری دل دریا آمیخته ساز. در میان نوشته غرق شدن یعنی پرواز تا اوج و نوشتن یعنی پارو زدن در دریای بیکران خاطرات . نوشته هایم را دوست دارم چون فقط آنهایند که به وجود من آرامش می دهند . حس می کنم زمانی به پایان یادداشت کردن خواهم رسید که عمرم فنا شده باشد و به پایان راه رسیده باشم . من می نویسم از حس غریبی که در وجودم لانه کرده حسی به نام عشق . از شوری، که نا خود آگاه گل لبخند را روی لبانم شکوفا می سازد به باران نیاز دارم وای باران.......باران.........باران. من نیز از تبار بارانم آسمانی یا زمینی نمی دانم . شاید هم از تبار دریایی ها . من نباید خشک شوم . من باید کوه یخی را که در دریای نوشته هایم شناور است و به حرکت خود ادامه می دهد از حرکت نگاه دارم . اما چگونه؟؟؟؟ |
||
|
|
|
|
|
سالها در انتظار فرزندی بودن چه اشک ها ریختن و چه ناله ها کردن اینبار نذر کردن که اگه خدا بهشون یه بچه داد اونو ببرن مکه خدا خواسته شنو جواب داد و یه بچه بهشون داد چه شاد و مسرور بودن تا اینکه فرمان الهی رسید که نذرشون رو ادا کنن سرنوشت اینطور نوشت که برن حج اون زن و شوهر خیلی خوشحال بودن که می تونستند برن حج ولی تصمیم گرفتن که بچه ی یک سالشونو با خودشون نبرن و نبردن اونها رفتند تو شهر ما رسم بر اینه که کسی به سفری رفته بعد چهار روز خویشان جمع می شن و آش پشت پا می پذن خویشان جمع شدن و از صبح مشغول شدن تا اینکه آش عصر آماده شد عمه ی بچه شادمان بچه رو بغل گرفت و بوسید و خندید و رفت پیش دیگ آش شادمان بچه رو شونه هاش گذاشت و می گفت آشو ببین اش پشت پای مامان و باباست که ناگاه بچه سر خرد و افتاد تو دیگ اش عمه دست برد تو اش بچه رو کشید بیرون اما........... عمه دیوانه وار جیغ می زد می خندید ......... عمه در بیمارستان روانی بستری شد و اون زن و شوهر شادمان برگشتند اما چه شنیدند؟ چه کردند؟
پ: این یه داستان نبود بچه ها یه اتفاقی بود که تو شهرمون افتاد شاید تو خیلی از شهر ها اتفاقی مشابه این افتاده باشه |
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
انسان پرواز میخواهد
وقتی به آسمان نگاه میکنم و به پریدن کبوتران سپیدبال از خود میپرسم چرا ما نمیتوانیم همانندشان در آسمان لایتناهی اوج بگیریم و به پرواز در آییم؟
پرواز از دیرباز آرزویی بوده که بشر با آن دست و پنجه نرم کرده و برای آنکه این رویای شیرین را به واقعیت تبدیل سازد به ساختن و آماده کردن بال برای خود روی می آورده است. ولی چرا با آن بال شیرینی و حلاوت اوج گرفتن را نچشید؟
گاهی در عالم خواب این رویای شیرین به سراغ ما آمده که در حال پریدنیم به آسمان اوج میگیریم و از کوهها عبور میکنیم. دستهای خود را باز کرده و چنان شیرینی و حلاوتی وجودمان را فرا میگیرد که شاید بهتر از آن را نتوان چشید.
اما آیا میشود در عالم ظاهر به پرواز درآمد و خود را سبک بارتر از این کوه آهنین که نامش هواپیماست در اوج آسمانها دید؟
خداییی که همه هستی ما در گرو لطف و کرم اوست این استعداد را در وجود انسان به ودیعه قرار داده که اگر بتوان آن را شکوفا ساخت میتوان از این کوه آهنین سبک بارتر بود و از پرندگان نیز بیشتر اوج گرفت و تا آنجا صعود کرد که هیچ چشمی توان دیدن آن را نداشته باشد.
اما چگونه میتوان این استعداد را شکوفا کرد؟ با چه چیزی میتوان این راه سخت را آسان نمود و در آسمان اوج گرفت؟
وقتی در خواب میتوانیم پرواز کنیم پس حتما در عالم بیداری و هوشیاری نیز میتوان اوج گرفت. این اوج از روی خیال و وهم نیست بلکه اوجی حقیقی و واقعی است که انسان برتر از فرشتگان توانایی انجام آن را خواهد داشت.
روح مرکبی است که این جسم بر آن سوار شده و به واسطه ی آن به زندگی خویش میپردازد اما چرا روح میتواند ولی این جسم توانایی حرکت در اوج را ندارد؟
آیا میتوان مرکب جسم را با جسم همسو کرد و بدین شکل پرواز را تجربه نمود؟ آن راهی که بتوان از آن به پرواز برخاست را تنها میتوان با کدام نیرو تجربه کرد؟ کدام نیروست که این بدن خاکی را به حرکت در خواهد آورد و تمام نیروهای وارد شده به این بدن را حذف میکند؟
|
||
|
|
|
|
|
درد این فاصله ها اندک نیست – اوج این عشق توام اندک نیست – و تو ای ناب ترین جام شراب – مستی ام بهر نگاهت کم نیست- من بدون رخت آرامم نیست – بهترین بهانه ی گریه تویی – و تو محم منی این کم نیست |
||
|
|
|
|
|
دخترک ، گریان قلم و ورق را در آغوش کشید ، مرا ببخشید نارفیق بودم وفای عهد نکردم پاسبان خوبی نبودم اما آمده ام که باشم ورق شرمنده ام تو را روزی به آتش کشیدم قلم مرا ببخش روزی تو را شکسته ام شمایی که 8 سال با من بودید در شادی و غم همرا و همدمم بودید چه شب ها تا صبح هر سه در کنار هم نشسته ایم و من می گفتم و قلم تو چه صبورانه نگاشته ای و ورق چه صبورانه در خود گنجاندی ،آه مرا ببخشید دخترک مانند همیشه آنچه را که در دلش می گذشت بروی کاغذ می نگاشت و همدم های زبان بسته را با خود همراه ساخت . دوستانی که هرگز از سیاه شدن دلشان توسط دخترک غمگین نمی شدند هیچ چیز مانند نوشتن او را آرام نمی ساخت . نوشتن چیزهایی که مایه ی خوشحالی یا سبب غم و اندوهش می شد آنقدر می نوشت تا احساس می کرد از همه ی درد ها و تعلقات تهی شده و اینبار متنی چنین نگاشت: من باید بنویسم این لب های فرو بسته و خاموش میلی چندان به سخن گفتن و حرکت ندارند نوشتن از دنیای اسف بار و رویایی دست نیافتنی و یا شاید هم دست یافتنی نمی دانم نمی دانم ....... نمی دانم چه سخت خو گرفته ام با تنهایی و غم هایم و هنوز به شکرانه ی این موهبت سر به سجده خواهم گذاشت که کاغذ مکنونات قلبی ام را می پذیرد و قلم اسرار درونم را بی واسطه بی آنکه خدشه ای در آن وارد کند با جوهر خویش می نگارد من خویش را در میان سطر سطر نوشته هایم جاری می سازم . من در نقطه ای یا جمله ای پنهان و هویدایم . گاه آنچنان درد در جانم رخنه می کند که قلم در گذاردن نقطه ای به تردید می افتد نمی دانم نمی دانم شاید قلم می خواهد صاحب دستانی را که او را به رقص در میان انگشتهایش وا می دارد تسکین بخشد . آه ! ای درد در جانم رسوخ کردی و استخوان هایم را درهم می شکنی در من بمیر اگر قلم می خواهد ................... من چرا نگذارم ای درد که در جان ریشه دوانده ای بمیر خشک شو بسوز . می خواهم زین پس سبز بنویسم سبز به رنگ عشق، سبز به رنگ حیات ، سبز به رنگ ایمان، سبز به رنگ امید و آرزو ، سبز به رنگ ............ می خواهم زین پس از جنس معشوقه ی قل م باشم تا هر چه می خواهد در دلم به تصویر کشد هر چه باشد قلم دوست دیرینه ی من است اگر چنین نکنم پس معرفت و حق هم عهد بودن چه خواهد شد؟ ، آری من زین پس همزاد کاغذم ، پس ای کاغذها و قلم ها مرا با این نام در میان خویش بپذیرید : « دخترک کاغذی »
|
||
|
|
|
||
|
|||
|
|
|
|
|
به گواه حضرات آیات عظام ، شیخ لطف الله صافی گلپایگانی و شیخ علی صافی گلپایگانی که از شاگردان مرحوم آیت الله العظمی بروجردی بودند ؛ فیزیکدان و ریاضی دان بزرگ جهان، آلبرت انیشتین به دست آیت الله العظمی بروجردی به آئین تشیع گرویده و بنا بر دستور معظم له از بیان این مطلب تا اواخر عمر خود به دلیل حفظ جانش ، خودداری کرده است. در گوشه ای از این نامه به آیت الله بروجردی که توسط آلبرت انیشتین نوشته شده است آمده است :
ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
گفتی برو!باور نکردم.اما خشم تو ساده نبود.. گفتی برو! انگار محکمتر از همیشه بود. مهربانیت رنگ باخت. گفتم به خاطر یک موجود خاکی رهایم می کنی؟ سکوت کردی. گفتی برو! فریاد زدم نگاهم کن ...نگاهم نکردی....! نمی دیدمت دلم نمی خواست آدمت را هم ببینم. تکان می خورد و سخن می گفت انگار. همه به خاک افتادند و سجده اش کردند. گفتی جانشین من است خلیفه است... روزی که از من خواستی به غیر از تو سجده کنم...به آن تلی از خاک که کم کم تبدیل به گل می شد.. من نمی دانستم جنس آبی که این خاک را گل می کند چیست....نمی دانستم آب عشق چیست...آب روح چیست؟ از آن به من ننوشانده بودی...آخر جنس من از آتش بود و من برتر بودم! من........سوختم.به خاک نیفتادم.چیزی تمام بدنم را فشرد. نمی توانستم به این یک مشت گل زانو بزنم.ایستادم. محکم و مقتدر ایستادم.گفتی زانو بزن.نتوانستم.فریاد زدم. ابن همان آدم خاکی توست که ستم خواهد کرد. سرکش و طغیانگر خواهد شد.. تنگ چشم و حریص و نا سپاس و مجادله گر.این آدم توست؟... باز سکوت...آرام زمزمه کردی خلیفه است. وای خلیفه خلیفه خلیفه چقدر خندیدم! خلیفه ای که دروغ می گوید. خلیفه ای که گناه می کند.خندیدم و طعنه زدم.یک خلیفه گناهکار!... گفتی نخوت تو را بلعیده است. خندیدم!سجده نکردم!رانده شدم! ........نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟ قرنها از آن رور می گذرد و من ساکن زمینم. بین همه این آدم های خاکی تو! بین همه دروغ ها و حرص هایشان. بین فراموش کاری های گاه و بیگاه و نادانی هایشان! بین همان ها که می خواهند نبودنت را ثابت کنند یا نادیده ات بگیرند. همان ها که گاهی فقط گاهی به سراغت می آیند. و من از شوق لبریز می شوم. من! ابلیس فرزند آتش! ازذلت این عنصر خاکی لذت می برم. از این که امیدهایت را نا امید می کنند شادی می کنم. و دلم برای لغزشهایشان پر می زند! و تو ! با همه قدرت و بزرگی ات زیاده گویی هایشان را می بخشی.... هنوز توبه می پذیری و باران می بارانی و مهربانانه سرافرازش می کنی! عجب از او که مهربانیت را می بیند و ستم می کند و عجب از تو که ستمش را می بینی و مهربانی می کنی.... و من هنوز از این که زشتی هایشان را نادیده می گیری آتش می خورم و برای نابودی اش قسم می خورم . برای سرگشتگی اش لحظه شماری می کنم... منم ابلیس!... "تولد هر نوزاد نشانه ی این است که خدا هنوز از انسان نا امید نشده است" پس من نیز آمددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددم |
||
|
|
|
|
|
قلب تو کبوتر است بالهایت از نسیم قلب من سیاه و سخت قلب من شبیه... بگذریم
دور قلب من کشیده اند یک ردیف سیم خار دار پس تو احتیاط کن جلو نیا ، برو کنار توی این جهان گنده ، هیچ کس با دلم رفیق نیست فکر می کنی چار ه دلی که جوجه تیغی است ، چیست؟!
مثل یک گلوله جمع می شود جوجه تیغی دلم نیش می زند به روح نازکم تیغ های تیز مشکلم
راستی تو جوجه تیغی دل مرا توی قلب خود راه می دهی؟ او گرسنه است و گمشده تو به او پناه می دهی؟
باورت نمی شود ولی جوجه تیغی دلم زود رام می شود تو فقط سلام کن تیغ های تند و تیز او با سلام تو تمام می شود. |
||
|
|
|
|